برای آنکس که ایمان دارد
ناممکن وجود ندارد
من خود ایمان دارم که عشق یاریام
خواهد کرد تا تو را دوست بدارم
پس با تو بودن برایم ناممکن نیست
برایت دلتنگیهای عصر جمعهام
را میفرستم، مثل کلاغهای دم
غروب هیچجا نیستم، فقط
گاهی یکی از پرهایم میافتد
این دریا
گریهی ماهیانی است که
در گریههایشان شناورند
روزی اگر گریههایشان را
فراموش کنند...
هر عشق یک ترانهی بیداری
است در خاموشی حضورم
حرف مرا بفهم یا
برای عشق زبانی تازه پیدا کن
همیشه نگاهی را باور کن
که وقتی از ان دور شدی
در انتظارت بماند
قشنگترین لحظههایم را با
سختترین دقایقات عوض میکنم
سرمشقهای آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
امّا خدای مهربان را یادمان رفت
آدمیزاد هرچه انسانتر میشود
چشم به راه تر میشود
این حقیقت زیبایی است
که همواره میدرخشد
میتوانم کنار تو باشم
و باز بی آواز از کنار
این همه همهمه بگذرم
فکر میکردم تو را دیدم
یک تولد، یک شروع
در غروب آشنایی
دلم لب میخواهد
لبهایت را به من بده
میخواهم آنها را بشکافم
و درونشان کلماتی بریزم
که محتاج شنیدنشان هستم
از لبهای تو