Network Friends

October 13, 2007 | شنبه 21 مهر 1386
Õانسان یاغی
کتاب‏ها را گوشه‏ای جمع می‏کنم، یکی روی دیگری. امّا نه همه‏ی کتاب‏ها ارزش یکسانی ندارند. چندتایی را جدا می‏کنم، صدسال تنهایی گارسیا مارکز، طاعون آلبرت کامو، سه تفنگ‏دار از الکساندر دوما، خوشه‏های خشم جان اشتاین‏بک، دشمنان اثر آنتون چخوف... کتاب‏ها مثل یک کوه، بی‏جان امّا پر از حرف‏های نگفته. یاد جمله‏ای از هنریک سینکیویچ می‏افتم: هربار که کتابی را بخوانی داستانی جدید دارد، متفاوت‏تر از قبل و شبیه‏تر به تو.
گالن بنزین را بلند می‏کنم و روی کوه کتاب‏هایم سر می‏دهم، دستم را منظم می‏چرخانم تا همه‏ی کتاب‏ها به یک اندازه خیس شوند، تبعیضی در کار نیست همه‏شان دوستان خوبی بودند. کبریت را که به آتش می‏کشم دستم می‏لرزد، خاموشش می‏کنم و کنار کوه کتاب‏ها می‏نشینم، چشمانم را می‏بندم و دستم را روی کتاب‏ها می‏چرخانم. احساس خوبی دارد، مثل این است که ربروی صف هزاران انسان ایستاده باشی یکی را اتفاقی برای مردن انتخاب کنی و دیگران را در انتظار انتخاب شدن بگذاری.
یکی را اتفاقی بیرون می‏کشم، دارالمجانین اثر جمالزاده، بازش می‏کنم: آزمودم عقل دوراندیش را...بعد از این دیوانه سازم خویش را...هست دیوانه که دیوانه نشد...این عسس را دید و در خانه نشد. یکی دیگر بیرون می‏کشم: جری در جزیره شاهکار جک‏لندن، بعدی: ریشه‏ها از آلکس هایلی، جنگل از اپتون سینکلر و...
چشمانم را که باز می‏کنم مولیر و راسین را می‏بینم که به کلاسیسم ادبی چنگ زده‏اند، جملات خشک امّا واقعی نویسندگان ناتورالیسی را مجسم می‏کنم و وحشتم را از منطق‏گریزی افراطی سورئالیست‏ها پنهان می‏کنم. ژان پل سارتر را تجسم می‏کنم که غرق در اگزیستانسیالیسم ، آزادی‏های وجودی بشر را فریاد می‏زند و آخر خودم را می‏بینم که چون کودکی ترسیده از تاریکی شب به ایده‏آلیسم درونیش پناه برده.
مست و سرخوش از غرور کاذب ایسم‏ها به واقعیتی می‏رسم که قبل از من تورگو هم به آن رسیده بود: بگذار هرچه می‏خواهند بکنند.
به‏یک باره پی می‏برم که چنگیز و جولیس‏سزار تنها پای در مکتب فکری غالب بر طبقه‏ی خود گذاشته بودند. اگر اسکندر پرس‏پولیس را به آتش کشید و فکر فتح جهان در سر داشت از تعالیم فیثاغورث و سقراط درس می‏گرفت، تعالیمی که هزاران سال بعد به تائید ژان‏بودن فرانسوی رسید و هگل، مارکس و انگلس از آن پیروی کردند.
حالا می‏فهمم که هیتلر و موسیلینی قاتلینی بالفطره نبودند تنها نوک پیکان مکتب نازیسم و فاشیسم بودند. حالا می‏فهمم تمامی انسان‏ها ناخودآگاه به سوی کمال مطلق حرکت می‏کنند و انسان بد وجود ندارد. حالا می‏فهمم که این انسان‏ها نیستند که مرتکب انواع جنایت‏ها می‏شوند، تنها از ایسم‏ها پیروی می‏کنند و قربانی غرور ناشی از قدرتی می‏شوند که بی‏دلیل به دست آورده‏اند.
کتاب‏ها را کنار می‏زنم و کبریت را روشن می‏کنم، کسی که لایق آتش است، انسان است، انسانی که این‏چنین برده‏ی ایسم‏های درونی‏اش شده‏ است. خودم را آتش می‏زنم و به انتظار پایان می‏نشینم، چند لحظه به پایان مانده است. چشمم به کتاب نیمه‏بازی می‏افتد که نخوانده باقی گذاشته‏ام: شکست اثر امیل‏زولا.

   
 


همه از چیزی وحشت دارند
به چیزی عشق میورزند و
چیزی را از دست داده‏اند


تغییر کن تا تاثیر کنی


شاید هنوز امید به عبور رهگذری
غریب از کوچه‏های متروک باشد


وای به حال انسانی که هنگام
مرگ بداند که هیچ نمی داند


قرار دیدار ما وقت
دلتنگی نرسیده به گریه
بود، تو به دلتنگی نرسیدی
و من از گریه گذشتم


درودهایم تقدیم کسی باد
که کاستی‏هایم را می‏بیند
و باز هم دوستم دارد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

matroud@gmail.com

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share